دکتر افشار عباسی
عضو شورای مرکزی اوجاق
واکنش به ماجرای کریم باقری نه یک اتفاق مقطعی ورزشی، بلکه نشانهای روشن از منطق قدرت در ایران است؛ منطقی که در آن تحقیر جمعی باید نادیده گرفته شود و تحقیر فردی، به شرط همسویی با مرکز، باید برجسته و محکوم شود. این منطق نه تصادفی است و نه احساسی؛ بلکه عمیقاً سیاسی و ایدئولوژیک است.
در این نظم، «ملت» خطرناک است، اما «فرد منفکشده از ملت» امن.
توهین به تورکها، بهعنوان یک جمع تاریخی و هویتی، نادیده گرفته میشود، زیرا بهرسمیت شناختن آن به معنای پذیرش وجود تبعیض ساختاری، نژادپرستی نهادینه و نابرابری سیاسی است. اما توهین به یک فرد تورک که در چارچوب نظم مرکزگرا تعریف شده و عملاً پیوند خود را با مطالبه جمعی بریده است، نهتنها خطرناک نیست، بلکه فرصتی ایدهآل برای بازتولید اخلاق نمایشی است.
مدیای اپوزیسیون در این میان نه خطاکار از سر غفلت، بلکه کنشگر آگاه این سیاست است. اپوزیسیونی که خود از دل همان اندیشه دولت-ملت فارسمحور بیرون آمده، طبیعی است که نتواند یا نخواهد درد ملتهای غیرفارس را ببیند.
برای این جریان، تورک، کرد، عرب یا بلوچ تا زمانی «قابل قبول» است که به فردی خنثی، بیهویت جمعی و بیمطالبه سیاسی تقلیل یابد. درست در همین نقطه است که دفاع از کریم باقری برجسته میشود، اما توهین به تورکها در ورزشگاهها به حاشیه رانده میشود.
تحقیر جمعی همیشه با فحش مستقیم آغاز نمیشود؛ گاهی با واژههایی کودکانه، آهنگین و بهظاهر بیاهمیت شکل میگیرد، اما کارکردش دقیقاً همان است: فروکاستن یک ملت به ابژه تمسخر و حتی نادانی.
چنین زبانی چون خشن به نظر نمیرسد، از فیلتر اخلاق عبور میکند و بهراحتی در حافظه جمعی نهادینه میشود.
این یک انتخاب اخلاقی نیست؛ یک انتخاب سیاسی است.
زیرا اگر توهین به یک ملت برجسته شود، پرسش از ساختار قدرت ناگزیر میشود. اما اگر مسئله به توهین به یک فرد تقلیل یابد، کل مسئله در سطح «بیاخلاقی تماشاگران» یا «احترام به اسطورهها» دفن میشود. فرد، سپر مناسبی برای پنهان کردن خشونت ساختاری است.
از منظر فلسفی، اینجا با نوعی «فردگرایی ابزاری» مواجهایم؛ فرد نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان ابزاری برای بیاعتبار کردن جمع.
اسطورهسازی از فردی که از دل یک ملت آمده اما دیگر نماینده آن ملت نیست، کارکردی مشخص دارد: نشان دادن این پیام که رهایی نه در کنش جمعی، بلکه در حل شدن در مرکز است.
اگر از ملتت فاصله بگیری، محترم میشوی؛ اگر بر هویت جمعیات پافشاری کنی، تحملناپذیر خواهی بود.
در این چارچوب، سکوت ورزشکاران نیز کاملاً قابل فهم است؛ نه به معنای بیاخلاقی فردی، بلکه بهعنوان پیامد منطقی یک نظم. اعتراض به توهین فردی همسو با نظم موجود است، اما اعتراض به توهین جمعی عبور از خط قرمز قدرت است.
بنابراین سکوت در برابر تحقیر ملتها و فریاد در برابر تحقیر افراد منتخب، نه تناقض، بلکه وفاداری به منطق مرکز است.
اسطوره در ایران تنها زمانی پذیرفتنی است که بیریشه باشد.
ریشه خطرناک است؛ تاریخ مسئلهساز است؛ حافظه جمعی تهدید است.
کریم باقری را میتوان اسطوره نامید، اما نه بهعنوان تورک، نه بهعنوان بخشی از ملتی که سالها تحقیر شده است. اسطوره باید از ملت جدا شود تا بتوان از او دفاع کرد، بیآنکه مجبور به دفاع از ملت شد.
در نهایت، مسئله این نیست که آیا توهین به کریم باقری درست است یا نه؛ مسئله این است که چرا نظم مسلط نیاز دارد توهین به یک ملت را نامرئی کند و همزمان توهین به فردی وابسته به همان ملت را برجسته سازد.
پاسخ روشن است: چون بهرسمیت شناختن رنج جمعی، مشروعیت این نظم را زیر سؤال میبرد، اما محکوم کردن توهین فردی، آن را بازتولید میکند.
تا زمانی که این منطق حاکم است، هر ادعایی درباره عدالت، اخلاق و برابری صرفاً نقابی است بر چهره همان سیاست قدیمی مرکز؛ سیاستی که ملتها را تحمل نمیکند، اما افرادِ بیریشه را میستاید.



